داستانی را که می خواهم بگویم مادربزرگم برایم تعریف کرده و بر می گردد به دوران حکومت رضاشاه و دستور کشف حجاب وی و یکدست کردن لباس مردم. دستوری که برای همه دردسر داشت و ترکمنان هم از قاعده مستثنی نبودند و هر روز می شد مزدوران دولت را دید که چارقد و روسری از سر زنان بر میدارند و زنان از شرم و حیایی که داشتند به داخل خانه فرار می کردند و حتی می شد که از نبود چارقد و روسری دیگر مجبور بودند تکه لباس کهنه ای را بر سر بگذارند. حتی گرفتن عروسی و مراسم مخصوص آن نیز غیر ممکن شده بود.
در ابتدا بزرگان و ریش سفیدان تصمیم می گیرند که عروسی ها به طور پنهانی انجام شود ولی . . .
بعد به این نتیجه می رسند که این کار امکان ندارد و این در دین و آیین قوم ترکمن نمی باشد و باید عروسی را با کجاوه و مراسم مخصوص آن به خانه داماد برد. پس در عروسی یکی از مردان ترکمن عروس را بر شتر کجاوه سوار می کنند و داماد افسار شتر را بر دست گرفته و می برد. مردان همه با لباس های قرمز و کلاه پشمی (لباس سنتی ترکمن) سوار بر اسبان خود، و زنان و دختران همه با چارقد و روسری و لباس مخصوصشان او را همراهی می کنند. با تدبیری که اندیشیده شده بود از این مراسم عکس گرفته و عکس را به همراه شخصی که سخنور خوبی بوده به نزد شاه می فرستند و آن شخص به رضاشاه عکس را نشان می دهد و می گوید که این آیین و کرام ماست و در دین و آیین ما نیست که زنان و دختران بدون حجاب باشند و این برای ترکمن قابل قبول نیست. رضا شاه تحت تأثیر سخنان آن مرد و زیبایی کجاوه و لباسهای ترکمن قرار گرفته و دستور می دهد که دیگر هیچ کاری با حجاب و عروسی ترکمن ها نداشته باشند و آلاچیق هایی را که جمع شده بود را دوباره بر پا کنند.
محمود توماج
به نقل از فصلنامه فراغی شماره 34
|