ورود

شناسه‌ی کاربری:

گذرواژه:

ورود خودکار



گذرواژه را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

آمار سایت

خبر و اطلاعیه ها : وامبری در گمش تپه
فرستنده sarly در تاريخ ۱۳۸۸/۶/۲۷ ۲:۲۰:۰۰ (159 بار خوانده شده)

Open in new window
به گزارش سایت turkmennashr.com و به نقل از فصلنامه فراغی آرمينيوس وامبري خاورشناس پرآوازه مجاري ، براي آنكه بتواند رؤياي سياحت در سرزمين خوفناك تركستان را عملي سازد به لباس حاجيان تهيدست بخارايي درمي آيد و در معيت زايران تاتار و از طريق فيروزكوه و ساري و گمش تپه به خاك تركستان پا مي نهد ، به خيوه و بخارا و سمرقند ، شهرهاي ازبكستان فعلي ، مي رود و شرح جالبš و بديعي از آنها مي دهد . سپس سياحت خود را در خاك افغانستان و هرات توصيف مي كند.
خاورشناس مجاري برخلاف اكثر سياحان چندان به وصف آثار باستاني نپرداخته ؛ در عوض به دليل زيركي و حيله گري و تسلط بر زبان و فرهنگ مردم مسير خود و معاشرت و مجالست آسان با طبقات وضيع تا شريف ، توصيفي از دقايق آداب و رسوم و شيوه زندگي و تفكر آنان را به دست داده و سفرنامه اي جذاب و ماندني پديد آورده است.
وامبري . . .

وامبري يك سال قبل از آغاز جنگ جهاني اوّل در سن 81 سالگي پس از عمري تحقيق و تعليم در فرهنگستان بوداپست و دانشگاه اين شهر ، جهان را وداع مي كند.
اين نوشتار كه برگرفته از سياحت درويش دروغين است، ناظر بر حضور وي در شهر تاريخي گميشان است. اميد است مورد توجه خوانندگان گرامي قرار گيرد.

صبح روز بعد يعني سيزدهم آوريل/ 24 فروردين كه سرحال و با نيروي بازيافته از خواب عميق دوشين و بستر نسبتاً راحتم برخاستم ديدم حاجي بلال كنارم ايستاده و مرا به گردش دعوت مي كند. در اثناي قدم زدن اندرزم داد كه حال وقت آن رسيده از حال و هواي افندي بيرون بيايم و جسماً و روحاً درويش شوم و چنين ادامه داد : « تو بايد ديده باشي كه من و تمام همسفرانم ، بدون تمايز سن و سال ، براي اين مردم فاتحه (دعاي خير) گفته ايم. مي دانم شما در كشور روم عادت به اين كار نداريد اما مردم اينجا آن را از تو انتظار دارند و شما كه درويش هستيد چنانچه وظايف درويشي خود را به نحو اكمل انجام ندهيد مردم را خيلي متعجب خواهيد كرد. شما نحوه دعا را مي دانيد ؛ آن را با اطمينان و با حالت اخلاص واقعي ادا كنيد ؛ و اگر شما را بر بالين شخصي بيمار بردند مي توانيد « نَفَس » خود را به او ارزاني داريد ؛ اما هميشه با خاطر داشته باشيد كه دست خود را براي گرفتن صدقه دراز كنيد زيرا همه به خوبي مي دانند كه ما دراويش بر پايه تجارب مقدس خود گذران مي كنيم و گرفتن نياز را هيچ گاه از طرف ما كار خلافي نمي دانند ».
آنگاه معذرت خواست كه جسارت كرده و مرا تعليم داده و اضافه كرد مقصودش تنها خير و صلاح من است. نيازي به گفتن نيست كه تا چه اندازه مديون نصايح و مراقبتهاي او بودم زيرا انگيزه اي جز علاقه خالصانه به من نداشت.
در اين فرصت نيز دوستم اطلاع داد كه خانجان و ديگر تركمانان با وضع مشكوك و غريبي درباره من كنجكاوي كرده اند و او با مشكل زياد توانسته است ايشان را قانع كند كه مسافرتم واجد هيچ گونه صورت رسمي نيست. تركمنها فكر مي كردند از جانب سلطان با نوعي مأموريت سرّي و محرمانه ضد روسي به خيوه و بخارا اعزام شده ام. حاجي بلال معقولتر از آن بود كه بكلي برداشتهاي آنان را در اين مورد انكار كند زيرا بخوبي مي دانست تركمنها براي سلطان حرمت فوق العاده اي قايلند و از اين رهگذر نيز توانسته بود احترام زيادي نصيب من كند.
به اقامتگاهمان بازگشتيم و خانجان و تمتم خانواده و بستگان و دوستان فراوانش را در انتظار خود ديديم. او زن و مادر پيرش را آورده بود تا برايشان دعاي خير طلب كند. همه حاضران را يك به يك دعا كرديم . سپس خانجان اعلام كرد طبق سنت تركمنها ، مهمانان مانند نزديكترين اعضاي خانواده او محسوب مي شوند و ما مي توانيم بدون كسب اجازه يا وجود هيچ مانعي نه تنها در بين تيره اش ، كِلت ، گردش كنيم بلكه مي توانيم به ميان طايفه يموت هم برويم و اگر كسي جرأت نمايد تار مويي از سر ما كم كند خود مي داند در مقابل چنين هتك حرمتي چه عاقبتي نصيبش خواهد شد ؛ ميزبانمان ادامه داد « دست كم بايد دو هفته ديگر نزد ما بمانيد تا شايد بر حسب تصادف قافله اي به خيوه برود. استراحت كنيد ، به چادرهاي ديگر سر بزنيد ، تركمن هيچ وقت نمي گذارد درويش دست خالي چادرش را ترك كند ، ضرري ندارد كيسه هاي نان خود را پر كنيد چون از اينجا تا خيوه و بخارا سفري طولاني در پيش داريد‌ ».
با خوشحالي به نصيحت او عمل كرديم. در طول همان روز اول به همراه خانجان يا برادر و دوستان خانوادگيش به چند اوبه سركشي كردم . پس از آن ، همراه حاجي بلال براي ذكر دعاي خير ، و همراه حاجي صالح براي عيادت بيماراني رفتم كه او مكرر براي شفايشان انگشتان خود را در كاسه آب فرو مي برد و نم آن را به ايشان مي پاشيد. در همان حال كه او به مداوا مشغول بود ، من نيز به گفتن دعاي خير مي پرداختم و در عوض هديه اي مثل تكه اي لباس ، ماهي خشك شده و يا چيزهاي جزيي ديگري مي گرفتم. نمي دانم به علت شفاهاي موفقيت آميز بود يا مردم براي ديدن اين حاجي اهل روم مي آمدند كه بيماران دسته دسته به من مراجعه مي كردند و من هم با ذكر دعاي خير يا نفس دميدن من هم ذكر دعاي خير يا نفس دميدن به آنان و يا تقرير طلسم به مداويشان مي پرداختم. اينجا و انجا مردم شكاك فكر مي كردند مأمور سياسي هستم و با ترديد بسيار به درويشيم مي نگريستند ، ليكن چندان توجهي ننمودم.
روزانه بـه تعـداد آشنايانـم افـزوده مي شـد كه شاخص ترين
اشخاص را نيز دربر مي گرفت. خاصه از دوستي قيزيل آخوند ، كه نام واقعيش ملامراد بود بسيار بهره بردم. سفارشهاي اين دانشمند ممتاز ، كه همگان او را محترم مي شمردند ، مفتاح گشودن هر دري به شمار مي رفت. از دوران تحصيل خود در بخارا ، كتابي در باب علوم ديني مسلمانان به زبان تركي عثماني همراه آورده بود كه در فهم آن قدري مشكل داشت ؛ و من فرصت آن را يافتم تا با راهنمايي مناسب ، او را ممنون خود سازم. از گفتگو با من از ته دل خوشحال بود و هر جا مي نشست با حرمت فوق العاده از من سخن مي گفت و دانش فراوان مرا در خصوص كتابهاي اسلامي مي ستود. و نيز موفق شدم تا احساسات مهرآميز « ساتليغ آخوند‌ » روحاني بسيار محترم ديگر را نصيب خود كنم. زماني كه براي نخستين بار او را ملاقات كردم به نحو خاصي پروردگار را سپاس گفت كه اين قسمت را نصيب او كرده تا در وجود من ، مسلماني از اهالي روم ، سرچشمه حقيقي ديانت را زيارت كند. وقتي كه مردم در حضور او سفيدي بشره ام را مطرح مي كردند ، با اصرار مي گفت اين « نور الاسلام » حقيقي است كه از چهره ام مي تراود و فقط نتيجه رحمت پروردگار در اعطاي حق نخست زادگي به مؤمني از اهالي باختر زمين است. در كسب دوستي ملا درديس كه داراي مقام قاضي اعظم ( قاضي كلان ) نيز بود كوتهاي نكردم ؛ چون زود پي بردم كه علما تنها طبقه اي هستند كه مي توانند هرگونه نفوذي را بر اين مردم بيرحم اعمال كنند. به عنوان گونه اي دانشمند نيز موفق شدم در تحصيل حرمت عمومي نيز شركت كنم كه مثال ذيل مؤيد آن است. در خاك گمش تپه خرابه هاي متعلق به عهد يونان باستان ديده مي شد كه باحتمال دژي بوده كه به دست اسكند ساخته شده و نام خود را به اين ناحيه داده است. اين خرابه ها تنها ديوارهاي سنگي هستند كه مي توان در تمام اين حول و حوش پيدا كرد. مردم فكر مي كردند گمش تپه محل مناسبي براي اسكان اصلي يموتها و تأسيس مسجدي سنگي براي عبادت خداست؛ خاصه كه مصالح لازم هم براي بناي آن به حد زياد در بقاياي باستاني در اختيار بود. قيزيل آخوند مرا به عنوان داناترين و باتجربه ترين درويش ، در اين امر صالح شخيص داد تا مكان و موقعيت صحيح قبله و محراب مسجد را تعيين كنم ؛ كاري كه به آساني انجام دادم.
همراه قيزيل آخوند به گشت و گذار چهار روزه اي به سرزمين يكي از تيره هاي طايفه يموت ، مستقر در خاور گمش تپه ، و به منطقه [طايفه] گوكلانهاي تركمن رفتم. هنگام بازگشت شنيدم اموال حاجي قاري مسعود ، يكي از همراهان ما ، كه در چادري زندگي مي كرد كه از آن به عنوان مسجد هم استفاده مي شد ، مورد دستبرد واقع شده است. همه جا براي اموال دزدي گشته ولي نيافته بودند. عاقبت شيخ يا امام در تجمع عامه مردم اعلام كرد اگر اموال سرقت شده در مدت معيني به صاحب اصلي آن مسترد نشود او دزد را نفرين خواهد كرد . تهديد مؤثر افتاد ، زيرا هنوز بيست و چهار ساعت نگذشته بود كه سارق با پشيماني و خواري خود را معرفي كرد و اموال دزديده را به اضافه هدايايي به عنوان جريمه بازگرداند. در همين اوان هم خبري خوش درباره كارواني كه قرار بود به خيوه برود دريافت كرديم. طبيبان براي سلامتي خان خيوه نوشيدن شير گاوميش را تجويز كرده بودند و چون در قلمروي او گاوميش پيدا نمي شد « كاروانباشي » خود را به استرآباد فرستاده بود تا دو رأس از آنها را خريداري كند. كاروانباشي از گمش تپه عبور كرد و به استرآباد رفت و قرار شد هنگام بازگشت كاروان ما به او ملحق شود. نمي شد راهنمايي به اين مطلوبي پيدا كرد ، زيرا كسي بهتر از او به صحراي سوزان آشنايي نداشت.
ساكنان گمش تپه در ترتيب دادن ضيافت به منظورهاي دينداري خستگي نمي شناختند و در چنين فرصتهايي لازم بود تا تمامي جمع حاجيان نيز حضور پيدا كنند. يك بار خواستم تا مرا از وليمه خوري معاف كنند اما ميزبان با كوبيدن سقلمه اي سنگين به پهلويم مرا از چادر بيرون آورد ؛ رعايت آداب معاشرت در ميان تركمانان چنين است كه « هر چه سقلمه زيادتر باشد ، دعوت مؤدبانه تر است ». در اين سورچرانيها رسم بر آن است كه ميزبان جلوي چادر خود چند تكه پارچه پهن مي كند تا مدعوين در گروههاي شش تايي به صورت دايره روي آنها بنشينند ؛ اگر مهماني مجلل تر باشد به جاي پارچه قالي پهن مي كنند. جلوي هر گروه يك طبق چوبي بزرگ مي گذارند كه غذاي محتوي آن به تناسب سن و سال و تعداد مهمانان تفاوت مي كند و مدعوين نيز با استفاده از انگشتان خود ته طبق را بالا مي آورند. در خصوص كيفيت غذا هر چه كمتر گفته شود بهتر است. تنها اشاره مي كنم كه گوشت اسب و شتر خوراك هر روز است.
روز بعد هنگام ظهر گمش تپه را ترك كرديم . خانجان و دوستان و آشنايان ديگر ما را همراهي كردند. يك ساعت با ما ماندند و هر قدر از خانجان تمنا كردم تا باز گردد ، نتوانستم او را به انجام اين كار وادارم . با سرسختي در رعايت قوانين مهمانوازي تركمنها اصرار مي ورزيد تا مبادا دليلي براي گله از او داشته باشم . در واقع با قلبي سنگين توانستم براي آخرين بار آغوشم را براي وداع با او بگشايم ، زيرا متوجه شده بودم كه خانجان را به عنوان مردي كه صاجب شريفترين افكار است و هيچ گونه خودخواهي و منفعت شخصي ندارد ، دوست مي دارم ؛ او شخصي بود كه مدتي طولاني بهترين شيوه مهمانوازي را نسبت به من و پنج نفر از همراهانم مرعي داشته بود. تأسف مي خوردم كه نمي توانستم آنهمه مهرباني را به نحو مناسبي جبران كنم ليكن تأسف عميقترم آن بود كه با لباس مبدل و پنهانكاريهاي قهري ، ناگزير شده بودم معتمدترين دوستانم را فريب دهم.

صفحه مناسب چاپ پیشنهاد این صفحه 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم

افراد آنلاین

6 کاربر آن‌لاين است (6 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت اخبار)

عضو: 0
مهمان: 6

ادامه...

فروشگاه اینترنتی

طراحی و میزبانی: شرکت ایلیاد گنبد