
به گزارش اولین پایگاه اطلاع رسانی کتاب و نشریات ترکمنی از انتشارات مختومقلی فراغی کتاب گزیده ای از خاطرات 30 سال خدمت هواپیمایی در هما به چاپ می رسد .
این کتاب مربوط به اتفاقاتی می باشد که جناب آقای عبدالرحمن خزین ( نویسنده کتاب ) در دوران خدمتش در شرکت های هواپیمایی بازگو می کند .
عبدالرحمن خزین متولد بندر ترکمن ، استخدامی 1352 در واحد فرودگاهی ، پس از گذراندن دوره های خدمات فرودگاهی ، لودمستری و سرپرستی ایستگاههای کرمان ، آتن و عشق آباد از واحد هماهنگ کنندگان در سال 1382 بازنشست شد .
برای دیدن مقدمه نویسنده کتاب کلید ادامه را کلیک کنید.
مقدمه برخلاف آرزوي اكثر كودكان در دوران كودكي، دكتر، مهندس و پليس شدن بود، من از همان ابتدا خلباني را روياي خود ميدانستم، در خواب با هواپيما و حتي بدون هواپيما پرواز ميكردم، از مجلات و روزنامهها عكسهاي هواپيما و يا مطالبي راجع به هواپيما و هواپيمايي جمع آوري ميكردم. پس از پايان دبيرستان در خرداد سال 1346 با توجه به اينكه ميدانستم در رشتههاي مهندسي و پزشكي قبول خواهم شد، براي خلباني به دانشكده نيروي هوايي رفتم، متأسفانه در آزمايش پزشكي، نه در شنوايي بلكه به خاطر پارهگي پرده گوش در دوران كودكي كه حالا ترميم يافته بود مردود شدم. چون علاقهاي به شغل ديگري نداشتم تصميم گرفتم بروم خدمت سربازي و پس از آن مجدداً در امتحانات خلباني شركت نمايم، ولي پس از خدمت نيز در آزمايش پزشكي از ناحيه پرده گوش مردود شدم و لذا به اجبار به شغل مورد علاقه دوم خود، تأتر روي آوردم و پس از ديدن دوره كوتاه به عنوان مربي تأتر كودكان شروع به كار كردم و در آن كار هم تا حدودي موفق بودم، ولي چه كنم نيروي علاقه به خلباني و هواپيمايي از تمام نيروهاي ديگر قويتر بود، وقتي كه در اوايل سال 1352 آگهي استخدام در هواپيمايي «هما» را در روزنامه ديدم، بياختيار فرم استخدام آن را پر كرده ارسال نمودم و پس از چندي نامه شركت در امتحان ورودي را دريافت كرده به تهران آمدم. در مورخه 3/9/52، پس از 7 ماه امتحان ورودي، مصاحبه، آزمايشهاي پزشكي، پر كردن فرمهاي استخدامي، نوشتن اسامي دايي، خاله، عمه، عموزاده، شغل و تاريخ تولد و وفات آنها، به واحد رمپ كنترل براي شروع به كار معرفي شدم. در كُل 30 نفر به خدمات فرودگاهي يعني به قسمتهاي ترافيك، بار و رمپ كنترل معرفي شديم و قرار شد تا 6 ماه صبحها از ساعت 6 الي 10 در فرودگاه از كارمندان قديمي كار ياد بگيريم و از ساعت 10 صبح با اتوبوس كه شركت در اختيارمان گذاشته به خيابان فرصت رفته و در كلاسهاي خدمات فرودگاهي شركت نمائيم. پس از 6 ماه «تارزان»هاي ما معلوم شد! در رمپ كنترل به كارمندان قديمي «تارزان» و به كارمندان جديد «جيمي» ميگفتند! علت آن را نميدانستيم تا اينكه در پرواز ايراينديا كه من كارمند رمپ آن بودم اتفاقي افتاد و آن از اين قرار بود، پس از گذاشتن چاكس و پله، به محض باز كردن درب انبار ديدم كه بچه شامپانزهاي درست روبروي درب انبار ايستاده و ادا در ميآورد، درست نبود از ترس جا بخورم و به عقب برگردم، براي اينكه كارگران و رانندگان شاهد بودند و اگر در ميرفتم، ابهت خزين – خزين گفتن كه ورزشكار است و جودو و كاراته كار ميكند از بين ميرفت، دل به دريا زده و بلادرنگ كشيدهاي آبدار تو گوش بچه شامپانزهه زدم! بچه شامپانزه جيغ كشان رفت توي قفس مادرش و با دست به من اشاره ميكرد، شايد به مادرش ميگفت كه اون آقاهه مرا زده! وقتي آمدم اطاق اين ماجرا را براي ساير همكاران تعريف كردم و آقاي لطيفي در ادامه گفتند: - آره، عين همين ماجرا چند سال پيش هم اتفاق افتاد، درست همين پرواز ايراينديا كه اكثراً حيوانات مختلفي براي باغ وحش مسكو ميبرد، پس از پارك وقتي كه درب انبار بار و جامهدانهاي هواپيما را باز ميكنند، شامپانزهي فرار كرد و رفت روي درختان پاويون تشريفات، هر كار كرديم نتوانستيم بياوريم پائين، تا اينكه از يك كارمند قد بلند رمپ، عين تو، كه موهاي بلندي هم داشت خواهش كرديم، كه لباسهايش را بياورد و با شلوارك برود داخل حياط پاويون تشريفات، تا شامپانزهه به خيال «تارزان» بيايد پائين و عجيب هم اين كلك ما گرفت و شامپانزهه تا آن كارمند را ديد آمد پائين و رفت تو بغلاش، ما هم گرفته گذاشتيم داخل هواپيما و هواپيما رفت، از آن تاريخ به بعد به كارمندان رمپ «تارزان» و به كارآموزان هم «جيمي» ميگفتند! بله، من جيمي آقاي جهانگير ديو سالار شدم و آقاي ديوسالار تارزان من، روز اوّلي كه قرار بود من با ايشان كار كنم، حدود 30 دقيقه دير آمدم يعني ساعت 30/6 ، به محض رسيدن به دفتر رمپ كنترل كه در زير پلههاي ترمينال 1 قرار داشت، سر كشيك و ساير همكاران يكصدا با هم گفتند: - خزين، يتيم شدهاي! يتيم! خدايا، چي شده، يعني كه چي، يتيم شدهام، نكنه تلفني از شهرستان شده باشد! پرسيدم: - چي شده؟ اين حرفها چيه؟! گفتند: كه آقاي ديو سالار، تارزان تو، با ليفتتراك تصادف كرده، رفته زير چرخهاي عقبي و از لاي گلگير در آوردند و سريع هم بردند بيمارستان! حالا هم پروازها شلوغ هست و كارمند هم كم داريم و در نتيجه شما بايد «سولو» كار كني، يعني بجاي جيمي بودن از همين امروز «تارزان» ميشوي! هيكلت هم كه ميخورد! زود شروع كن! و از همان روز اوّل تارزان شدم، بنابراين من اوّلي جيميايي بودم كه بدون گذراندن دوران جيميگري، تارزان شدم! پس از 30 سال خدمت و رفتن به ايستگاههاي كرمان- آتن، عشق آباد، مأموريتهاي حج در تهران و جده و پروازهاي لودمستري و خدمت در واحدهاي رمپ كنترل و كرديناتور بعضي ازخاطرات تلخ و شيرين كه تا حدودي جنبه طنز دارند را به روي كاغذ آوردم كه تا شايد با بياد آوردن آنها، خاطرات گذشته و دوران خدمت در هواپيمايي برايمان زنده گردد. « عبدالرحمن خزين »
|